1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14

دو رکعت عشق

خاطرات شهدای دفاع مقدس

تا دو، سه‌ی نصفه‌ شب‌ هی، وضو می‌گرفت‌ و می‌آمد سراغ‌ نقشه‌ها و وارسی‌شان‌ می‌كرد. يك‌وقت‌ می‌ديدی همون‌جا روی نقشه‌ها افتاده‌ و خوابش‌ برده‌. خودش‌ می‌گفت‌ «من‌ كيلومتری می‌خوابم‌.»

واقعاً همين‌طور بود. فقط‌ وقتی راحت‌ می‌خوابيد كه‌ توی جاده‌ با ماشين‌ می‌رفتيم‌. عمليات‌ خيبر، وقتی كار ضروری داشتند، رو دست‌ نگهش‌ می‌داشتند. تا رهاش‌ می‌كردند، بی‌هوش‌ می‌شد. اين‌قدر كه‌ بی‌خوابی كشيده‌ بود.

در سال‌های دشوار جنگ، به خصوص نبردهایی که در کردستان داشت. وقتی مشکلات، نارسایی‌ها و نامهربانی‌ها بر او چیره می‌شدند، می‌رفت خدمت حضرت امام خمینی(ره)
خودش می‌گفت: «هر وقت نزد امام می‌روم، با آن که خیلی حرف و مشکل دارم که بازگو کنم، اما وقتی شخصیت با اُبهت و قاطع ایشان را می‌بینم، همه آن‌ها فراموشم می‌شود. با خودم می‌گویم تو سردار چنین امامی هستی که آمریکا را به زانو درآورده است؟ آن‌وقت تو به این راحتی نگران می‌شوی؟»، لذا می‌گفت فقط زیارت امام برایم کافی است تا همه مشکلات را حل شده ببینم…

والفجر یک بود. با گردانمان توی راه بودیم. مرتب بی‌سیم می‌زدیم و ازش می‌پرسیدیم «چی‌کار کنیم؟»
وسط راه یک نَفربَر دیدیم. درش باز بود. نزدیک‌تر که رفتیم، صدای آقا مهدی را از توش شنیدیم. با بی‌سیم حرف می‌زد. رسیده بودیم دم ماشین فرماندهی. رفتیم بهش سلام کنیم. رنگ صورتش مثل گچ سفید بود. چشم‌هاش هم کاسه‌ی خون شده بود. توی اون گرما یک پتو پیچیده بود به خودش و مثل بید می‌لرزید. بد جوری سرما خورده بود. تا اومدیم حرفی بزنیم، راننده‌ش گفت«به خدا خودم رو کشتم که نیاد؛ مگه قبول می‌کنه؟»

وقتی جنگ شروع شد، بنی‌صدر دستور تخلیه‌ی پادگان‌ها را صادر کرد، شهید شیرودی آن‌موقع در پایگاه هوانیروز کرمانشاه بود. دستور داده شده بود که ضمن تخلیه‌ی پادگان‌ها، زاغه‌ی مهمات را نیز با راکت از بین ببرند. اما شیرودی می‌گوید که حیف نیست این همه مهمات از بین رود. او با کمک چندتن از هم‌رزمانش با بال‌گرد به صف مهاجمان عراقی هجوم برده و آنان را متوقف می‌سازند او بعد از این اقدام گفت: اگر بازداشتمان کردند که چرا پادگان را تخلیه نکردید؟ مهم نیست چون مملکت در خطر است، باید جلوی دشمن ایستادگی کرد. شجاعت شیرودی در تمام خبرگزاری‌ها منعکس می‌شود. بنی‌صدر هم برای حفظ ظاهر، چند درجه‌ی تشویقی برای شیرودی صادر می‌کند و درجه او را از ستوان‌یار سوم خلبان به درجه‌ی سروان ارتقاء می‌دهد. اما جالب‌تر از همه نحوه‌ی برخورد شهید شیرودی با این قضیه است. این شهید بزرگوار طی یک نامه تقاضای بازگشت درجه‌ی قدیمی خود را می‌کند.

همین طور حسین رو نگاه می‌کرد. معلوم بود باورش نشده حسین فرمانده‌ی تیپ است. من هم اول که آمده بودم، باورم نشده بود. حسین آمد، نشست روبه روش. گفت: ” آزادت می‌کنم بری.” به من گفت: ” بهش بگو.” ترجمه کردم. باز هم معلوم بود باورش نشده. حسین گفت: “بگو بِره خرمشهر، به دوستاش بگه راه فراری نیست، تسلیم بشن. بگه کاری باهاشون نداریم. اذیتشون نمی‌کنیم.” خودش بلند شد دست‌هاشو باز کرد. افسر عراقی رفت و برگشت پشت سرش کلی عراقی، با زیرپیراهن‌های سفید که بالای سرشون تکون می‌دادند. اومدند و خودشون رو تسلیم کردند.

امیر سنجری می گوید: شهيد حسن آبشناسان شيفته‌ی اخلاق و مَنِش شهيد محمد بروجردی بود. هر دو نسبت به يك‌ديگر ارادت خاصی داشتند. اين دو شهيد از شهدای شاخص دوران دفاع مقدس بودند. شهيد آبشناسان ضمن اين‌كه يك فرمانده‌ی بسيار مبتكر و خلاق بود، يك عارف پرهيزكار هم بود. آن‌چه كه از او ياد گرفتيم اين بود كه فرزندِ زمانِ خودمان باشيم. او يک انقلابی واقعی و در زمينه‌ی استراتژی، تاكتيك و تكنيك هم استاد نمونه بود. شهید آبشناسان از برجستگان نيروی زمينی بود كه براساس شرايط زمان، نياز دوران دفاع مقدس را در دستور كار خود قرار می‌داد. در عمليات آزادسازی شهرها، مانند عمليات پيرانشهر طراح و مدبر و هميشه در صحنه حضور داشت.
هرجا که بود مثل بقيه بود؛ خورد و خوراکش؛ لباس پوشيدنش خوابش، کارش، جنگيدنش. اصلاً احساس نمی‌کردی که اون فرمانده است و تو زيردستش هستی. می‌گفت: من خادم شما هستم. خودش را از همه کمتر می‌دونست.
فرمانده‌ی نیروی هوای هند به دلیل سواد، اطلاعات و دانشی که داشت به عنوان فرماندهی که نابغه نظامی است شناخته شده بود چرا که می‌توانست با چندین هواپیمای پیشرفته پرواز کند. او در ابتدای حضورش در داخل اتاق شهید ستاری با تکبری خاص مقابل ایشان روی صندلی نشست. شهید ستاری پس از سلام و احوال‌پرسی‌های مرسوم سرصحبت را با او باز کرد. ابتدا نقاط ضعف نیروی هوایی هند را یک به یک برشمرد و پس از آن‌هم راهکارهای برطرف کردن این نقاط ضعف را با استدلال‌های دقیق نظامی و مهندسی به او یادآور شد. در طول یک ساعت حضور این دانشمند هندی که با آن تکبر داخل شده بود، شاهد این بودیم که هر چه‌قدر زمان می‌گذشت و شهید ستاری نکات نظامی را به او یادآور می‌شد؛ این فرمانده هندی خودش را جمع وجور می‌کرد و در پایان دیدار مانند شاگردی که با دقت و احترام به استادش گوش می‌دهد نشسته بود.
هور وضعیت عجیبی داره و بعضی وقتا، ساقه‌های نی جدا می‌شد و سر راه رو می‌گرفت. انگار که اصلاً راهی نبوده. ساعت ده شب بود که از سنگرهای کمین گذشتیم. دسته‌ی اول وارد خشکی شده بود. ولی بقیه‌ی نیروها مانده بودند روی آب. وضع هور عوض شده بود؛ معبر را پیدا نمی‌کردیم. بی‌سیم زدیم عقب که «نمی‌شه جلو رفت، برگردیم؟» آقا مهدی، پشت بی‌سیم گفت: چشم انتظاریم، سرنوشت جنگ به این عملیات بسته‌اس، انجام وظیفه کنید.» بچه‌ها، تا معبر دسته‌ی اول رو پیدا نکردند و وارد جزیره نشدند، آرام نگرفتند. اونا عاشقه فرمانده‌شون‌رو باور داشتند.
شهید رضوی معتقد بود هر قطره عرقی که قبل از عملیات، در امر مهندسی‌رزمی‌ ریخته شود، در میدان جنگ خون‌های کمتری بر زمین ریخته خواهد شد.  برای همین در کارش بسیار دقیق بود…
به پاس خدماتی که در جبهه داشت پیشنهاد سفر حج و زیارتِ خانه‌ی خدا به ایشان داده شد. خانواده از شنیدن این خبر خوش‌حال شدند و به تدارک وسایل سفرش مشغول شدند؛ اما چیزی به رفتنش نمانده بود که یک بار به خانه آمد و گفت من قصد رفتن ندارم، الان کار جبهه و جنگ از رفتن به حج واجب‌‌تر است. تازه نیازی نیست من به خانه خدا بروم، ان‌شاءالله به همین زودی‌ها نزد خدا خواهم رفت.

فرهنگ دفاع مقدس

محصولات فرهنگی مرتبط با دفاع مقدس